تبليغاتX
deli.blogfa.com

توی یه روز سرد پاییزی وقتی که برگ درختها در حال ریختن بود زیر یه درخت بزرگ از دور یه سایه دیدم.

یهو سایه رفت.من هم به دنبال سایه رفتم.هر چه رفتم به سایه نرسیدم.نور از میون شاخ و برگ درختها روی زمین افتاده بود باد شدیدی می آمد.آفتاب داشت صورتم رو می سوزوند.اما هر چه سریعتر می رفتم از سایه دورتر می شدم.تا اینکه سایه ایستاد.ایستاد و به طرفم نگاه کرد.دستهاش دراز کرد و بهم گفت بیا.دستهاش گرفتم.حالا که گرمی دستهاش احساس می کردم دیگه سردم نبود.دیگه خورشید صورتم رو نمی سوزوند و دیگه باد آزارم نمی داد.حالا دیگه با تو هستم.منو تنها نذار.

+ نوشته شده توسط دلارام در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 23:54 |

درختها رو دوست دارم چون بلندن

گلها رو دوست دارم چون زیبان

خدا رو دوست دارم چون بزرگه

بارون دوست دارم چون تمیزه

ستاره ها رو دوست دارم چون چشمک می زنن

خورشید دوست دارم چون نور میده

عشق دوست دارم چون تو هستی

تو رو دوست دارم چون.........

+ نوشته شده توسط دلارام در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 23:54 |

کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضا می کنن افرادی منطقی هستند.

کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضا می کنند دیر منطق را قبول می کنند و اقلب غیر منطقی هستند.

کسانی که هز خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پا فشاری در امور دارند.

کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسانهای منظم هستند.

کسانی که با فشار امضا می کنند در کودکی سختی کشیده اند.

کسانی که پیچیده امضا می کنند شکاک هستند.

کسانی که در امضای خود اسم فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند.

کسانی که در امضای خود فامیل می نویسنددارای منزلت هستند.

کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زنند شخصیت خود را نشناخته اند.

کسانی که به حالت دایره یا بیضی امضا می کنند کسانی هستند که می خواهند به قله برسند.

بی شک بیان مطالب افکار مختلف نشانه ی تائید آن نیست.

+ نوشته شده توسط دلارام در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 23:53 |

 

به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای این چه دیدار دل آزاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقیست که در دل دارم می گریزی ز من و در طلبت

من از این عشق چه حاصل دارم باز هم کوشش باطل دارم

باز لب های عطش کرده ی من لبهای سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی قصهی عشق تو را می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرابکشد تا سراپرده ی خاک

خلوت خالی و خاموش مرا تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله ی احساس من است تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یک دم جلوه ای کرد و سرابی گردید

در دلم آرزویی بود که مرد لب جانبخش تو را بوسیدن

بوسه جان داد به روی لب من دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای تا که بر آن سر بنهم دامنی تا که بر آن ریزم اشک

آه ای آنکه غم عشقت نیست می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد در دلی آتش جاویدی را

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده توسط دلارام در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 23:53 |